سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

در آستانه ورود به 16 ماهگی پسملي تو ترک ِ پستونک

1392/9/11 13:57
نویسنده : B.M
293 بازدید
اشتراک گذاری

در دومين هفته 16 ماهگي يك تحول بزرگ در زندگي عشق من  اتفاق افتاد كه اونهم ترك پستونك (يا به گفته خودش مچونك) بود.ميخواين بدونين چطوري؟براتون ميگم.
 این تعطیلی چهارشنبه 22 آبان که برای آلودگی هوا و عاشورا تاسوعا بود علاوه بر اینکه حسابی به من چسبید چون خیلی خسته شده بودم یه حسن دیگه اش شروع خوبی برای ترک دادن پسر نازنين از پستونک بود  !!!!!!!!!!! خیلی خیلی داشتي به پستونک عادت میکردي و خوابت فقط با پستونك بود بدون مچونك اصلا نمي خوابيدي.
سه شنبه شب بابايي با توجه به شرايطي كه داشتيم مجبور شد تنهايي بره آمل و من و شما بريم خونه مامان زهره.
 منم فرصت رو غنيمت شمردم و به كمك مامان زهره تصمیم گرفتیم که از فردا این پروژه را شروع کنیم بهترین زمان بود چون 3 روز دوتایی خونه بودیم چهارشنبه صبح  يكدونه از پستونکای محمد طه را سرشو بريدم  اونروز صیح بعد از صبحونه طبق عادت همیشگی درخواست پستونك کردي  من و مامان زهره هم با هزار نذر و  صلوات پستونک را بهت دادیم وقتی گذاشتي دهنت (دلم می خواست  قیافشو می‌دیدید) یه طوری به من نگاه میکردي  یعنی این چیه دادین؟چهار، پنج دفعه ای پستونکو کردي تو دهنت و یه کوچولو میک زدي و دوباره در می آوردي و یه طوری نگاش میکردي  که چرا اینجوری شده ؟ براي بار ششم كه مچونكو كردي توي دهنن درش آورد ي بهش نگاه مي كرد و مي خنديدي يه طوري كه از خنده ريسه رفته بودي دلم برات ریش شده بود بغض گلومو گرفته بود و می خواستم گریه کنم.
بعدش یهو پستونک را انداختي و اومدي سمت من و مي گفتي : ماما  و هي اون پستونك سوراخ شده كه توي دستاي كوچولوت بود رو نشون ميدادم منم گفتم :چي شده پسرم؛ اخ شده، خراب شده و شما هم با سرت اشاره مي كردي كه آره و هي به من اصرار مي كردي كه پستونكت رو بشورم عزيز دلم فكر مي كردي با شستن درست مي شه و هر بار كه مي شستم و مي ذاشتي توي دهنت داشتي از تعجب شاخ درمیوردي  که اینا چرا امروز این  طوری شدن ؟!!! واقعا عکس العملاش جالب و دیدنی و در عین حال سوزناک بود بعدش هم پرتش كردي و گفتي اه اه اه
ولي گل پسر من ، عشق من، مثل يه مرد پستونك رو ترك كردي چيزي كه حتي تصورش رو هم نمي كردم و فقط همون نيم ساعت اول بهونه گيري كردي ... بعد از ظهرش هم طبق عادت كمي بهونه گرفتي كه  دايي جون و بابا جواد شما رو با ماشين بردن بيرون و سرت گرم شد يادت رفت.
واقعاً فكرم مشغول و مشوش بود كه موقع خواب باهات چي كار كنم ولي راحت تر از اون چيزي كه فكر مي كردم خوابيدي..
وقتي بابا رضا زنگ زد و اين خبر رو بهش دادم كلي خوشحال شد كه پسرش واسه خودش مردي شده و راحت پستونك رو ترك كرد آخه بابايي خيلي نگران مچونك خوردنت بود مي گفت وقتي مچونك مي خوره زياد حرف نمي زنه.
امروز شنبه 25/8/92 تا الان که 4روزه كه پستونك نخوري مرد كوچكم..
خلاصه  پسرك  منو دعا کنید تا بتونه به سلامتی چيزهاي ديگه رو هم ترك  کنه و به راحتی اين مسيرها رو طي كنه.

و این آقا پسر خوشتیپ بعداز ترک پستونک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مادر زن
29 آبان 92 11:12
الهي قرونت برم جيگرتو با اون مچونک گفتنت عسيسم ايشالا هميشه تن و روحت شاد و سلامت باشه دست ماماني هم دردد نکنه که برا وبلاگت اينقد زمت ميکشه و به روزه مرسي خانومي زحمت كشيدي. عروس گلم رو ببوس
پدر
9 آذر 92 10:56
من فداااااااااااااای عشقم بشم مردیه واسه خودش مرسي بابا جون